تبليغاتX
SECRET

SECRET

با بودن تو

با بودن تو حال من اصلا خراب نيست

ميخواهمت و بهتر از اين انتخاب نيست

احساس ميكنم كه خدا قول داده است

ديگر در اين جهان خبري از عذاب نيست

ديگر ميان خاطره هامان از اين به بعد

چيزي به اسم دلهره و اضطراب نيست

باور كن اين خدا كه خودش عاشقت كند

حتما زياد خشك و مقدس ماب نيست

پاشو بيا كمي بغلم كن ببوس تا

باور كنم حضور تو ايندفعه خواب نيست

من را ببوس تا همه ي شهر پر شود

اين اتفاق هرچه كه باشد سراب نيست

دنيا سر جدايي ما شرط بسته اند

اما دعاي شوم كسي مستجاب نيست

+ نوشته شده در  جمعه 22 مهر1390ساعت 15:53  توسط Setareh  | 

حديث تلخ

عمري گذشت و عشق تو از ياد من نرفت

دل همزباني از غم تو خوبتر نداشت

اين درد جانگداز ز من روي برنتافت

وين رنج دلنواز ز من دست برنداشت

 

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان

تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم

با چشم دل به چهره ي خود ميكنم نگاه

كاين صورت مجسم رنج است يا منم

 

امروز اين تويي كه به ياد گذشته ها

در چشم رنج ديده ي من ميكني نگاه

چشم گناهكار تو گويد كه ان زمان

نشناختم صفاي تورا اه ازين گناه

 

امروز اين منم كه پريشان و دردمند

ميسوزم و ز عهد كهن ياد ميكنم

فرسوده بازوان پر از داغ و درد را

نالان ز بار عشق تو ازاد ميكنم

 

گاهي بخوان ز دفتر شعرم ترانه اي

بنگر كه مرگ به دامن مرگم كشانده است

تنها مرا به تشنه ي طوفان من مبين

اي بس حديث تلخ، كه ناگفته مانده است

+ نوشته شده در  جمعه 22 مهر1390ساعت 15:47  توسط Setareh  | 

تو به من خنديدي و نميدانستي

من به چه دلهره از باغچه ي همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب الوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز سالها هست

كه در ذهن من ارام ارام

خش خش گام تو تكرار كنان ميدهد ازارم

و من انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا باغچه ي كوچك ما

   سيب نداشت؟؟؟

(حميد مصدق)

 

                            ¤   ¤  ¤  ¤  ‌¤  ‌¤  ‌¤  ¤  ¤  ¤  ¤

 

من به تو خنديدم چون كه ميدانستم

تو به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پس تو تند دويد

و نميدانستي باغبان باغچه ي همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده ي خود

پاسخ عشق تورا خالصانه بدهم

بغض چشمان ليك

لرزه انداخت به دستان منو

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت برو!

چون نميخواست بخاطر بسپارد

گريه ي تلخ تورا

و من رفتم و هنوز

سالها هست كه در ذهن من ارام ارام

حيرت بغض تو تكرار كنان ميدهد ازارم

و من انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چه ميشد اگر باغچه ي خانه ي ما

     سيب نداشت... ؟

(فروغ)

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1390ساعت 15:56  توسط Setareh  | 

دسته گل

روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود.

پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها

نشسته بود.

مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته

زيبايي و شكوه دسته گل شده بود و لحظه اي چشم از

ان بر نميداشت.

زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد. قبل از توقف اتوبوس

در ايستگاه پيرمرد از جا برخاست و به سوي دخترك رفت.

دسته گل را به او داد و گفت متوجه شدم تو عاشق اين

گلها شده اي. انها را براي همسرم خريده بودم و اكنون

يقين دارم كه او از اينكه اينها را به تو بدهم خوشحالتر

خواهد شد.

دخترك با خوشحالي گلها را گرفت و با چشمانش پيرمرد

را كه از اتوبوس پايين ميرفت بدرقه كرد و با تعجب ديد او

به سوي دروازه ارامگاه خصوصي ان طرف خيابان رفت و

نزديك در ورودي نشست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 15:22  توسط Setareh  | 

ايمان

مرد جواني كه مربي شنا و دارنده ي

چندين مدال المپيك بود به خدا اعتقادي

نداشت. او چيزهايي كه درباره ي خدا و

مذهب ميشنيد را مسخره ميكرد.

شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده ي

اموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي

ماه روشن و اين براي شنا كافي بود.

مرد به بالاترين نقطه ي تخته ي شنا رفت و

دستانش را باز كرد تا شيرجه بزند.

ناگهان سايه ي بدنش را چون صليب روي

ديوار مشاهده كرد.

احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت.

از پله ها پايين امد و به سمت كليد برق

رفت تا چراغ هارا روشن كند.

اب استخر براي تعمير خالي شده بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 15:10  توسط Setareh  | 

نگاهم كن

زير خاكستر ذهنم باقيست

اتشي سركش و سوزنده هنوز

يادگاريست ز عشقي سوزان

كه بود گرم و فروزنده هنوز

 

عشقي انگونه كه بنيان مرا

سوخت از ريشه و خاكستر كرد

غرق در حيرتم از اينكه چرا

مانده ام زنده هنوز...؟

 

گاهگاهي كه دلم ميگيرد

پيش خود ميگويم

انكه جانم را سوخت

ياد مي ارد از اين بنده هنوز...؟

 

سخت جاني را بين كه نمردم از هجر

مرگ صد بار به از بي تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم پيش چشمان تو شرمنده هنوز

 

گرچه از فرط غرور

اشكم از ديده نريخت

بعد تو ليك پس از انهمه سال

كس نديده به لبم خنده هنوز

 

گفته بودند كه از دل برود

يار چو از ديده برفت

سالها هست كه از ديده ي من رفتي ليك

دلم از مهر تو اكنده هنوز

 

در غمار غم عشق دل من بودي و با دست تهي

منم ان عاشق بازنده هنوز

 

اتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر كه گورم بشكافند عيان ميبينند

زير خاكستر جسمم باقي ست

اتشي گرم و فروزنده هنوز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 15:22  توسط Setareh  | 

اسير

تورا ميخواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در اغوشت نگيرم

تويي ان اسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس مرغي اسيرم

 

ز پشت ميله هاي سردو تيره

نگاه حسرتم حيران به رويت

در اين فكرم كه دستي پيش ايد

و من ناگه گشايم پر به سويت

 

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خاموش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگي از سر بگيرم

 

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

مرا ياراي رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

(فروغ)

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 15:46  توسط Setareh  | 

دوست دارمت

اين دل اگر كم است بگو سر بياورم

يا امر كن كه يك دل ديگر بياورم

خيلي خلاصه عرض كنم دوست دارمت

ديگر نشد عبارت بهتر بياورم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 15:58  توسط Setareh  | 

فروغ

امشب از اسمان ديده ي تو روي شعرم ستاره ميبارد

در سكوت سپيد كاغذ ها پنجه هايم جرقه ميكارد

شعر ديوانه ي تب الودم شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره ميسوزد عطش جاودان اتشها

 

اري! اغاز دوست داشتن زيباست

گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

 

داني از زندگي چه ميخواهم؟

من تو باشم تو پاي تا سر تو

زندگي گر هزار باره بود

باره ديگر تو باره ديگر تو...

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 15:54  توسط Setareh  | 

قصه

من اسمان بشوم تا مگر تو پر بزني

و يا درخت كه بر ريشه ام تبر بزني

اگر موج شوي صخره ميشوم تا تو

به من هر انچه دلت خواست نيشتر بزني

ولي نخواه كه از ياد قصه ات بروم

نگو كه بايد از اين اشيانه پر بزني

به من اجازه بده گوشه اي از اين قصه بمانم

و تو به اين خانه گاه سر بزني

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 15:44  توسط Setareh  |